روزهای پایانی سال93
هفته آخر اسفند 93 رو داریم سپری میکنیم و این روزها بیشتر به کام توست چون تقریبا هر روز بیرون میریم و تو هم حسابی تفریح میکنی.جاهای جدید و حال و هوای عید ,سبزه و گل و ماهی همه ی خیابونا رو پر کرده آخ که چقدر من اسفند و دوست دارم
یه روز ظهر واسه ناهار میخواستیم بریم خونه مادر جون,چون یه کموقت بیشتری داشتیم اول رفتیم پارک,یه پارک جدید واسه تو که تو هم خیلی خوشت اومد بیشتر دوست داشتی توی محوطه بدویی و پله هارو بالا و پایین کنی و دو تایی با هم بشماریمشون. شمردنی به سبک علی : 1.2.3.4.5.6.7.12 



سرسره بازی به سبک علی

اینجا هم داشتیم میومدیم خونه دیگه . نظاره گر چی بودی نمیدونم تمرکزت و بهم نریختم فقظ عکس گرفتم.

اینم یه نوع آبمیوه خوردن قرار بود مثلا من و تو شریک هم باشیم ولی تا ته لیوان و نوش جان کردی

واسه مراسم چهلم هم رفتیم سر خاک. تو هم دیده بودی همه انگشتشون و میزارن روی سنگ قبر داشتی یه گوشه واسه خودت این کارو میکردی...

آرایشگاه هم رفتیم خیلی شلوغ بود گفتم شاید خسته شی و تا نوبتت بشه دیگه گریه کنی و بداخلاقی ولی خوشبختانه خیلی خوب بودی .حتی یه تیکه داشتی خواب میرفتی,آخه ساعت 3 نوبتمون بود و تو هم خواب ظهرتو نرفته بودی
بابا گفت بیا این سری یه کم کوتاهتر کنیم موهاشو تا یه خورده چهرش تغییر کنه منم اول موافق نبودم ولی بعد قبول کردم و در آخر هم پشیمون شدم ولی دیگه همه ی موهات کوتاه شده بود 
بابا هم هی من و دلداری میداد و میگفت نارحت چی هستی یک ماه دیگه بلند میشه.ولی کم کم مدلش تو دلم رفت.البته فکر کنم به خاطره تعریف اطرافیان بود
اینم بعد از کوتاهی موی گل پسر...

این روزای آخر خرید که میرفتیم بعضی وقتا کیفمو میدادم دستت تا یه کم دست و پا گیرت شه و توی مغازه ها شیطونی نکنی.آخه فروشنده ها به خاطر شلوغی گویا خیلی اعصاب درستی نداشتن.یه روز با مامان جون رفتیم یه مغازه شال فروشی داخل مغازه پشت در یه شیر آب بود من یه لحظه از تو غافل شدم که یهو دیدم صدای آب میاد اونم با چه فشاری
واااای گفتم الان فروشنده میندازتمون بیرون
ولی کاملا اشتباه کردم چون آقای فروشنده که اتفاقا مسن هم ببود خیلی با مهربونی گفت اشکال نداره پسرم (آخه خودتم یه خورده ترسیده بودی)
اومد پیشتو دستتو گرفت گفت مواظب باش خیس نشی.منم یه دعوای نمادینکردم به من گفت نه خانوم بچه هست دیگه...
ودر آخر من و مامان جون دو تا شال گرفتیم و اومدیم بیرونعبه نظرت کاره دیگه ای میشد کرد با ین دسته گلی که به آب دادی.اگه نمیپسندیدیم هم دیگه مجبورا خریدیم
البته شوخی کردم شال های خوشکلی داشت.

زمزمه این روزهات به قول خودت آباز : labal labal lo si da di
اول باری که میخوندی اصلا متوجه نشدم ازت پرسیدم چی میگی مامان هی تکرار کردی و من نفهمیدم .آخرش خودت راهنماییم کردی که سی دی خاله ستاره,بعد متوجه شدم داری میگی : نود نود و دو سی ده سی
.
.
.
پ.ن :این پست و 12فروردین1394 نوشتم.به علت کمبود وقت و شلوغی کار و یه ریزه تنبلی مامان نشد که به موقع بره روی آنتن


روزهای پایانی سال93 


